محفل معنوی خیمه شیشه ای

بمناسبت فرا رسیدن ماه محرم ،خيمه شيشه ای همچون سنوات گذشته از ششم ماه محرم (شنبه 14/10/87) تا شام غریبان سید الشهدا (ع) هر شب از ساعت 22:30 در ياهو مسنجر با ايجاد رومی بر پا و با نوای دلنشین مداح اهل بیت حاج مهدی فاطمی نیا بصورت زنده اقامه عزا می نماید . لذا دوستاني که تمايل به شرکت در اين مراسم معنوی را دارند مي توانند  آي دي kheimeh.shishehe را add تا نسبت به شرکت و دعوت (Invait) آنها اقدام شود 


امسال محرم اين داستان خيلي با دل من  بازي کرده . پيش خودم گفتم این داستان رو برای دوستان اينجا بیارم تا متوجه بشیم که گریه بر ابالفضل العباس (ع) آدمو به کجا میرسونه و . . .

اين داستان را مترجم شريف تفسير الميزان جناب آقاي سيد محمد باقر موسوي همداني (ره) که چند سال پيش به رحمت خدا رفت نقل کرده .

علي ناميه توي همدان ، در محله ي که الان کنار مصلي فعلي همدانه بنام گنداب در اين محله زندگي مي کنه . اسمش علي ه چون توي اين محله زندگي ميکنه بهش ميگن علي گندابي
علي گندابي قيافه بسيار زيبا و خوشگلي داشته . چشمهاي زاغ ، موهاي بور ، يه کلاه پشمي هم سرش ميذاشته که به اين زيبايدش مي افزود. اما لات بود ، ولي يه جو مهرفت و مرام ته دلش بوده.
جلوي قهوه خونه نشسته داره قليون مي کشه ، يه وقت ديد يه خانمي که تازه شوهر کرده وايستاده داره به اين علي نگاه مي کنه . علي هم تيپي زده بود ، خوشگله ديگه ، علي گندابي بلند شد موهاش و ژوليده و پوليده کرد کلاهه رو پرت کرد و گفت : علي خجالت نمي کشي يه جوري خودتو درست کردي که ناموس مردم داره به تو نگاه مي کنه
. . . . گذشت ، آ شيخ حسن ناميه ، روضه خونه توي همدان ، ميگه رفتم يکي از دهاتهاي همدان روضه بخونم . اومدم برگردم دير وقت بود درهاي دروازه رو بسته بودن، خدايا بخوام بمونم که حيوانهاي درنده اينجان ، بخوام برگردم دهات ، فردا صبح بايد مسجد جامع سخنراني کنم . اومدم درو بزنم  ديدم واويــــــلا ! ! ! چي شده ؟ ! ؟ علي گندابي قمه به دست عرق خورده داره عربده کشون با رفقاش پشت در وايستادن .... حالا بيا  و درستش کن ! چيکار کنم ؟ نه ميشه برگشت ، نه ميشه وايستاد ، نه مي تونم برم تو . ديگه دل و زدم به دريا خدايا توکل بر تو . در زدم علي گندابي درو باز کرد ، عربده مي کشه قمه هم به دستش ، تا منو نگاه کرد گوشه قباي منو گرفت . منو کشيد برد تو بهم گفت : آ شيخ حسن اين وقت شب اينجا چه غلطي مي کني ؟ گفتم : راستش علي جان رفته بودم يکي از روستاهاي اطراف روضه بخونم . گفت: شما هم نوبرشو آوردي ؛ سال به دوازده ماه روضه روضه روضه  چه خبره مگه ...
گفتم علي فرق مي کنه آخه . گفت چطور ؟ گفتم امشب شب اول محرم اباعبدالله الحسين .  علي عرق خورده مست لايعقل قمه به دست تا بهش گفتم امشب شب اول محرمه ، اينقدر با سر به دروازه زد گفت : علي خجالت نکشيدي محرم اومده تو عرق خوردي ؟ ! ؟ ! ؟ اي بي حيا ...همه وقت گناه ، توي محرم هم گناه ؟؟هي اين سره رو ميزنه به اين در . يه خرده که آروم شد قمه رو به دستش گرفت گفت : شيخ تيکه تيکه ات مي کنم . همين الان بايد بشيني اينجا برا من روضه بخوني . گفتم علی ! پدرت خوب مادرت خوب ، روضه مستمع مي خواد منبر مي خواد چايي مي خواد ... همين جورکه نميشه . گفت : اين حرفها نيست  تيکه تيکه ات مي کنم . هربلايي ميخواد سرم بياد بياد . بايد بشيني الان برا من روضه بخوني ...... منبر مي خواي ؟ باشه چهار دست و پا افتاد روي زمين گفت : خودم ميشم منبرت بشين روي شونه من شروع کن  روضه خوندن . اون افتاد روي خاک و ما نشستيم روي کمرش  . . . بسم الله الرحمن الرحيم الحمد الله . . . دوباره بلند شد گفت : شیخ ببین تجهیزاتتو بذار زمین . تیکه تیکه ات می کنم . منو معطل نکن . صاف منو ببر در خونه قمر منیر بنی هاشم ابالفضل العباس . بگو علی اومده . نشستم روی کمرش شروع کردم بدون مقدمه  " ای اهل حرم میر و علمدار نیامد . . . سقای حسین سید و سالار نیامد " ......یه وقت دیدم دارم بالا و پائین میرم ، نگاه کردم دیدم علی گندابی عرق خورده مست داره به پهنای صورت اشک میریزه و گریه می کنه .
روضه ام که تموم شد بلند شد دست منو گرفت  گفت : شیخ ممنونتم روضه خوندی . میشه یه کار برا من بکنی  من خجالت می کشم . گفتم بگو . گفت میشه رو کنی به سمت نجف امیر المومنین به آقا بگی آقا علی قول میده دیگه لب به عرق نزنه  قول میدم .خداحافظی کردیم رفت خونه ما هم رفتیم ونه ؛ فردا صبح رفتیم مسجد جامع نماز رو که خوندم روی منبر رفتم گفتم : مردم مژده بدم علی گندابی توبه کرده ... «« کسی قبول نمی کرد »» روضه که تموم شد با جمعیت رفتیم در خونه علی گندابی در زدیم زنش اومد بیرون گفت بله . گفتیم علی رو کار داریم . گفت علی نصف شب اومد ساکشو برداشت گفت : زن ! میرم یا آدم میشم بر می گردم یا دیگه بر نمی گردم ... کجا رفت ؟ فقط به من گفت جایی جز کربلا ندارم  میرم کربلا .
مدتی علی گندابی اومد کربلا مقیم کربلا شد خوب که زنگار از دلش زودوده شد ، بلند شد اومد نجف . میرزا شیرازی توی نجف داره نماز می خونه ، علی گندابی صف عقب بود کم کم اومد جلو اومد جلو اومد جلو تا ملازم میرزا شد . کنار میرزا ؛ هر وقت میرزا وارد حرم می شد تا می دید علی نیست صبر می کرد تا علی بیاد . یه روز دارن نماز میخوندن خبر دادند فلان عالم توی نجف مرده . میرزا گفت باشه قبری همین جا زیر پای زائرین امیرالمومنین بکنین بین الصلاتین بیارین نمازشو می خونم. بعد از نماز هم دفنش می کنیم . نماز اول رو خوندن ، گفتن میرزا قبر آماده شده اما اون عالم دوباره زنده شده قلبش شروع کرده به کار کردن . میرزا گفت : روی قبر رو نپوشونید یه حکمتی توی این قصه هست . نماز دوم رو خوندن السلام علیکم و رحمه و برکاته .... گفتن میرزا چی شده علی گندابی سر از سجده بلند نمی کنه . اومدن تکونش دادن ... علی .. علی . دیدن علی افتاده مرده از دنیا رفته .بعد میرزا لبخند زد گفت میدونید علی توی سجده آخر نمازش چی گفت ، امیر المومنین را واسطه قرار داد خدا رو قسم داد به آبروی علی گفت خدایا زیر پاب زائرین امیرالمومنین یه قبر خالیه ، من برم اونجا . خدا هم دعاشو مستجاب کرد

 گریه برابالفضل العباس (ع) آدمو به کجا میرسونه ؟؟؟ 


صفحه اصلی | آرشیو | درباره | تماس با ما
جهت اطلاع از به روز شدن وبلاگ ايميل خود را وارد نماييد .

عضویت لغو عضویت
حاج حمید
بازدید امروز:96
بازدید دیروز: 117
بازدید از ابتدا:95796
افراد آنلاین : 3نفر
تعداد مطالب : 297
تعداد نظرات : 10023