سالهاست که در سکوت و خلوت شب به جبهه ها می نگرم
و به جدايی بين خود و خاکريزها می انديشم

و در اندوه ياران و مردان خاکی پوش با دلتنگی خود مويه سرايی می نمايم
هر بار دلم را روانه کمين ها در قلب دشمن « قلاويزان» و سنگرهاي متروک شده «چنگوله» مي کنم.
همان جايی که نقطه رهايی و وصل به خدا بود.
همان جايی که بهترين ماوا و گذرگاه مردانی مردی بود که
هنوز خاک پايشان طوطيای چشم مان و رد گامهايشان يادآورحضورسبزشان درميدان خون و شهادت است.
مردان خاکی ، خاکريزنشينی که ذکردعا و زمزمه های نيمه شبشان در سنگر های به ظاهر تاريک و در معنا نورانی جبهه ها عرش را به تسبيح وا مي داشتند
و با پشت پا زدن به آمال و آرزوهای دنيوی لحظات شيرين شهادت را تجسم و به انتظار می نشستند

و همچون پرستوي مهاجر تا فراسوی رازها پرواز می نمودند.
و با عبور از لابه لای ابرها و کهکشانها خود را به ستاره پرفروغ می رساندند
و برای هميشه آشيانه خود را ترک و با اين ديار غربت خداحافظی می نمودند.
و با شمع وجود خود روشنايی بخش ره گم شده ما در پيچ و خم های روزمره زندگی شدند










