شلمچه! باز هم به سراغت خواهيم آمد ...
سلام بر روح هويزه ! سلام بر طلائيه هميشه بيدار و به سرداران بي سر شلمچه و دهلاويه، سلام بر هل عطش و آتش و شور بي مثال بچه هاي گردان اخلاص، گردان عبدالله و ولي الله، لشگري بود به عظمت لشگر افلاکیان ، کسي چه مي داند شايد اگر شيهه اسبان خفته شان را شنيده باشي، شايد اگر از پشت خاکريز يا حتي موقعيت شهيد برونسي گذشته باشي، قادر خواهي بود، عظمت اين يلان را آشنا شوي ...
وقتي صداي پاي باران را مي شنوم، وقتي که «محمود» که هنوز صورتش از محاسن سرشار نشده بود و جلفي کودکانه اش را به رخ هر آشنا و غيرآشنايي مي نماياند، من بودم و تويي که با يک هزار عشق و شور و عاطفه نجوا مي کردي، محمود هم مثل داوود و کاظم و احمد، حرفهايي داشتند که شنيدني بود آنها تا صبح پشت خاکريز براي خودشان حرف داشتند، از قرار روز بعد از گپ و گفت و گوييهايي حرف مي زدند که باورت نمي شد يعني به قول شهيد آويني معرفتي مي خواست، درک و هضم آن حرفها.
مگر همه محمود و داوود را مي شناختند؟ مگر کسي هست که بتواند شب زنده داري هاي احمد و کاظم را براي ما تبيين کند!؟ راستي به پير به پيغمبر کسي مي تواند حرفي بزند که چاره اين لحظه ها را براي همچون مني تعريف کند، راستي مي شود کسي بيايد و ادعاي پيامبري امتي را بکند که کسي در آن امت ديگر احمد و کاظم را نمي شناسد و محمود و داوود را از خاطرها دور و دورتر کرده و ... چه رسد به اين که بخواهد از جانماز سبز و عطردارش عطر گل محمدي اش، برايم واگويه کند! نه بخدا قسم نمي بينم نمي تونم شايد بهتر از آنها را بشناسم و قرار نيست هم بشناسم، خدا کند که عاقبت بتوانم حرف و حديثي را
که لايق چپيه و پيشاني بند يا زهرا (س) باشد بشنوم، خدايا به راستي که وحشت تنهايي ام کشت، کسي با قصه من آشنا نيست، خدايا اين مردمان را چه مي شود نکند که بازهم مثل هميشه اين ايراد من است که همه را دور از دسترس مي بينم و خودم را در دوراهي سنگر کمين و سه راه حسينيه سرگردان! کاش امشب هم باران ببارد، کاش لايه هاي ترديد مرا بازهم شستشويي ديگر دهد...
زير کوه شوشدار نرسيده يا مشرف به شهر ايلام، به محمود گفتم کجايي!؟ گفت قرار بود کجا باشم از حلبچه مي آييم و به شلمچه مي رويم! گفتم شلمچه يعني چي؟ گفت: اگر باران ببارد به تو خواهم گفت ... گفتم نمي فهمم! گفت مهم نيست! گفتم محمود بزرگي کن و بگو ... گفت: چارقد گلدار سبز و بنفش بي بي رو ديدي؟ که وقتي مي خواست نماز بخونه، به سرش مي بست؟ گفتم خب آره، تازه مي ديدم که تو شيطوني مي کردي و مي رفتي گلبرگهاي زرد توي جانمازش رو ور مي داشتي، طفلي بي بي که سن و سالي ازش گذشته بود، نمي تونست دنبالت بدوه! در ميرفتي ... محمود گفت: اوه! نگو ديگه مي دونم خجالت مي کشم پيرزن در حق همه مادري کرد، در حق من ! در حق تو و آبجي و حتي همسايه هامون! گفتم محمود! چرا بايد بارون بباره!؟ خنديد! گفتم: بايد بگي، تبسمي کرد ...
وقتي که خبر شهادت محمود رو شنيدم، وقتي زورکي به شهر برگشتم تازه دو روز از قطعنامه گذشته بود! حجله محمود رو ديدم، توي مزار شهدا خاکش خيلي از احمد و کاظم و داوود دور نيست، يعني ميشه بازهم ازش بپرسم!؟ بپرسم چرا به شلمچه اين جوري نيگاه مي کرد؟
از شما چه پنهون يه سر اوايل سال نو ، رفتيم شلمچه! 16 يا 17 سال از جنگ گذشته بود، خاکريزي رو که خودمون بوديم و بچه ها، پيدا نکردم ... اما به محض سال تحويل؛ آسمون اخمهاش رو توي هم کرد ... بارون گرفت ... غباري توي هوا جمع شد! عجيب تر اين که هرکار کردم دنبال گروه برم نتونستم، نشستم و زل زدم به ابرها و حس کردم اينجا اصلا سوت و کور نيست! اينجا زير هر کلوخي، رمز و رازي خفته و سربه مهر مونده! يه نيگا به سمت سه راه کردم، عطر جانماز خدابيامرز بي بي رو حس کردم، داد زدم محمود! محمود اينجايي!؟ کسي جوابمو نداد، اما توي اون شرايط خيلي چيزا شنيدم، ديدم و لمس کردم، عطري داشت ...
راستي شما براي توصيف بوي عطر و گلاب از چه کلماتي استفاده مي کنين!؟ ميشه بگين تا براتون از شلمچه بگم از داوود و کاظم و برو بچه هاي گردان اخلاص، گردان عبدالله و ولي الله تعريف کنم، برم از بچه هاي فرومندي بگم و شجيعي، واستون از خاکريز بگم و موقعيت شهيد برونسي و فاضل الحسيني، راستي مي دونين محمود، آرزوش چي بود؟ مي تونين حدس بزنين؟
بسيج اون روزها يه سري کلمات و جمله هاي خاصي رو مي طلبيد که صداش کني، کار هرکسي نبود خود بچه ها هم ميدونن، موقع جنگ لباس خاکيش به هزارتا طاقه سلطوني مي ارزيد، راستي چي شد که امروز نمي شه ديگه با اون لباسها پز داد !؟
سلام حاجي هنوز هم پز داره . مي گي نه ببين وقتي كه خاطره مي گي ، ببين چقدر با گوش جان ، دلاشون پر پر ميزنه ...
سلام آقاي حاج حميد با تاخير سال نوتون مبارك .آخ كه چه عالمي داره با بوي خاك شلمچه اشكاتو يكي كني مگه نه؟؟؟؟كاشكي لياقت رفتن به اونجارو پيدا كنم...كاش.... ناظم ما مي گفت پيش بزرگترها فظولي موقوف و من فضول بودم نه دسعت به سينه ي سكوت نه سربراهمشق مسير مدرسه تجديدي هزار مرتبه نوشتن تكرار نخواهد شد تجديدي دوستت دارم گوشه ي كتاب جبر تجديدي مداوم تركه و تنبيه تجديدي برپا ناشنيده ي معلم تجديدي برجا نماندن زنگ آخر تجديدي ديوار كوتاه ته حياط فراش فربه مدرسه به گرد گريز من هم نمي رسيد بر نيمكت سبز همان پارك سوت و كور مي نشستم جريمه هاي عاشقانه ي خود را رج مي زدم آن زن ستاره دارد آن زن عشق دارد آن زن ترانه دارد سوالهاي ساده قد مي كشيدند چرا آن ماهي سياه به دامنه ي دور دريا نرسيد ؟ چرا پدربزرگ كه با دعاهاي مداوم من زنده نشد ؟ چرا كسي گوش آقاي مدير را نمي كشد وقتي داد مي زند و حرفهاي بد مي گويد ؟ مگر خط كش براي خط كشي كردن دفاتر نيست ؟ پس چرا آقاي ناظم راه استفاده از آن را نمي داند ؟ اين خطوط خون مرده از كف دستهاي من چه مي خواهند ؟ دانستن مساحت مثلث به چه درد من مي خورد ؟ و هيچكس از كسان من نمي دانست كه با همين سوالهاي ساده بي حصار راهي به سواحل ستاره باز خواهم كرد راهي به رهايي رويا و خانه ي شاعري بزرگ كه رئ به آينه دعا مي كرد
با عرض پوزش، پيغام قبليش هم مربوط به فتوبلاگ بود كه اشتباهي اينجا اومد.
بنام خدا، سلام، سال نو را همراه با فرا رسيدن ماه ربيع الاول تبريك مي گم. از خداوند تبارك و تعالي، سال بسيار خوب، پربار و سرشار از موفقيتي را براي شما خواستارم. انشاء الله كه در ظل توجهات حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف، در اين سال علاوه بر پيشرفت و موفقيت در همه جوانب زندگي، وبلاگي پربارتر از گذشته داشته باشيد. موفق و مؤيد باشيد. ياحق
بنام خدا، دفعه قبل كه گل پسرتو ديدم، نميدوستم خدا بمن هم قراره يه محمدمهدي بده. الان محمدمهدي من 5 ماهشه. خدا پسرت برات نگه داره. يا حق
سلام حاج آقا .. هر چي فكر كردم نتونستم بفهمم آرزوي محمود چي بود ؟ و كي گفته نميشه بازم با اون لباس ها پز داد .. شما عزيزان بسيجي وو اون شهيدان رضواني باعث فخر ما تا ابد و دهريد ..گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابي، خواب و سرابي گفتي كه منم با تو وليكن تو نقابي، اما تو نقابي فرياد كشيدم تو كجايي، تو كجايي گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي فرياد كشيدم تو كجايي، تو كجايي گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش، مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش، فكر خطر باش هر منزل اين راه بيابان هلاك است هر چشمه سرابي است كه بر سينه خاك است در سايه هر سنگ اگر گل به زمين است نقش تن ماري است كه در خوابِ كمين است در هر قدمت خاك هر شاخه سر دار در هر نفس آزاد هر ثانيه صد بار چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش فكر خطر باش گفتم كه عطش ميكشدم در تب صحرا گفتي كه مجوي آب و عطش باش سراپا گفتم كه نشانم بده گر چشمهاي آنجاست گفتي چو شدي تشنهترين قلب تو درياست گفتم كه در اين راه كو نقطه آغاز گفتي كه تويي تو خود پاسخ اين راز
سلام حاجي. دوباره چي شده كه يه عده ... دارن خرابت ميكنن. ::::: آبرو به دست اوست:::::: علي مدد
اي زمين بوي غريبي ميدهي بوي قرآنهاي جيبي ميدهي كربلاي جبهه ها يادش به خير... به روزم خوشحال ميشم به من سري بزنيد.
اي زمين بوي غريبي ميدهي بوي قرآنهاي جيبي ميدهي كربلاي جبهه ها يادش به خير... به روزم خوشحال ميشم به من سري بزنيد.
....فرارسيدن نوروز 85 را خدمت شماتبريك و تهنيت عرض مي نمايم .... .امیدوارم همیشه پیروز و سربلند باشی با سالی سرشار از عشق و محبت و موفقیت &&****&&******&&&&**************&&&&******&&& ***&&&***&&&&******سال نو مبارک &&&******&&&&*** &&****&&******&&&&**************&&&&*******&&