مسلماً ‌گفت وگو با موجودي مثل سكوت كار سختي‌ست؛ اما به نظر من بالاخره يك كار شدني است. قدم‌هايم را آهسته مي‌شمارم وسعي مي‌كنم صداي ضربان قلبم، دنياي آرام او را به هم نزند ... در يك چهارديواري كوچك دنياي بزرگي نشسته است كه آرام و با وقار به نظر مي‌رسد. طوري با او گفت و گو مي‌كنم كه انگار پرده حريري را از روي پنجره‌اي روشن كنار زده باشم ...

در معرفي خودتان چه مي‌گوييد؟
من يكي از درهاي حكمتم و با وجود من فهم انسان زياد مي‌شود و محبتش به معرفت بيش‌تر مي‌شود.

تاريخ تولد؟
قبل از اين‌كه آدم اولين حرف را به زبان آورد، يا زماني كه خدا بود و كسي نبود.

چقدرخودت را قبول داري؟
ببينيد، با اين جمله درجه اهميت من معلوم مي‌شود: آدم تا زماني كه سكوت كند، خوب و نيكوكار به حساب مي‌آيد و زماني كه به حرف بيايد، يا خوب و نيكوكار است، يا بدكار.

زيادي تو چه فايده‌اي دارد؟
باسكوت زياد، وقار انسان زياد مي‌شود و محبت ديگران به او بيش‌تر مي‌شود.

گفتن بهتر است يا سكوت كردن؟
جايي كه بايد حرف زد، خب مسلماً در سكوت كردن خيري نيست، همان‌طور كه در سخن بي‌مايه و ناآگاهانه هم خيري نيست و به هر حال، اگر سخن از نقره باشد، خاموشي از طلاست و طلا هم از نقره با ارزش‌تر است.

آدم با حرف زدن حقيقت را روشن مي‌كند، پس چرا اين‌قدر مي‌گويند سكوت كن؟
چون جبران چيزي كه با سكوت از دست رفته، آسان‌تر از جبران چيزي است كه با حرف زدن از دست‌ داده‌‌اي.

از چه جور آدمي بدت مي‌آيد؟
كسي كه مرا در قلبش نگاه نمي‌دارد و زندان را به آزادي ترجيح مي‌دهد.

تو چه ربطي داري به زندان؟
چون حرف در اسارت توست و اين تا زماني‌است كه آن را نگفته باشي، امّا وقتي كه گفتي، تو در اسارت او هستي.

آدم‌ها از نظر تو چند دسته‌اند؟
طلافروش و يخ‌فروش و طلاساز

چطور؟
حرف مثل طلا و نقره است، پس بايد آن را نگاه داشت؛ اما مردم سعي مي‌كنند با نازل‌ترين قيمت آن را بفروشند و بعضي آدم‌ها مثل يخي هستند كه با حرف‌زدن آب مي‌شوند.

حرف زدن چه ربطي دارد به آب شدن؟
آبروي آدم‌ها مثل يخ جامدي است كه با درخواست كردن، قطره قطره آب مي‌شود و سنگين‌تر از اين مطلب، جايي است كه اين قطره‌ها فرو مي‌ريزند و كسي اهميتي نمي‌دهد و طلاساز عاقلي است كه با تفكر حرف مي‌زند.

ملاك گفتن و نگفتن چيست؟
آن‌چه نمي‌داني نگو، همه آن‌چه را هم كه مي‌داني بگو.

چرا اين‌قدر آدم با حرف سبك مي‌شود، اما سكوت باعث وقار است؟
چون هر زماني مي‌تواني سكوت را به كلام تبديل كني، اما هيچ‌گاه نمي‌تواني سختي را به سكوت مبدل كني.

رابطه تو با تفكر چگونه است؟
انسان با تفكر به هر چيزي مي‌رسد و خاموشي موجب تفكر است.

چند كلمه مي‌دهم يك جمله ساز: مشك، بستن، حفظ كردن؟
حفظ آن‌چه در مشك است**** به محكم بستن در مشك است.

... طوري خداحافظي مي‌كنم كه انگار روحي از بدن جدا شده و به آرامي خواب دوباره به بدن باز مي‌گردد؛ يا مثل انداختن پرده‌اي حرير بر پنجره‌اي كه هميشه روشن بوده است.


جمعه، ۸ اردیبهشت ۱۳۸۵ - ۶:۱۲ صبح

نظرات (48)
مهدي دوشنبه، ۱ خرداد ۸۵ :: ۳:۴۹ صبح
سلام حاج آقا از سايتتون فوق العاده خوشم امد به وبلاگ پسرتونم يه سري بزنين بهتون لينك دادم افتخار ميدين به منم لينك بدين؟
من شنبه، ۲۳ اردیبهشت ۸۵ :: ۵:۲۲ صبح
سلام خسته نباشيد وبلاگ خوبي داريد با تبادل لينك موافقيد منتظرم ياعلي
حبيبه ي حق پنجشنبه، ۲۱ اردیبهشت ۸۵ :: ۱:۵۰ صبح
سلام قولا من رب الرحيم واذا سا’لك عبادي عني فاني قريب اجيب دعوه الداع اذا دعان فاليستجيبوا لي واليومنو بي لعلهم يرشدون صدق الله العلي العظيم چون نتونستم جوابم رو تو قسمت بعد وارد كنم اينجا جواب دادم. والله خيرا حافظا وهو ارحم الراحمين.
آه عاشقان چهارشنبه، ۲۰ اردیبهشت ۸۵ :: ۰:۰۶ بعدازظهر
سلام خوبيد انشالله سكوووت خيلي عجيبه ادم هر چي سا كت باشه ابوهت و سنگي نو خاصي طرف مقابلش از اون به حساب مي بره راستي مي دوني چرا ادم هاي زنده از مرده مي ترسن به خاطر سكوتي كه دارن سكوتشون طوري كه چنان ابوهتي پيدا ميكننكه ادم ازشون مي ترسه موفق باشيد
مصطفي چهارشنبه، ۲۰ اردیبهشت ۸۵ :: ۲:۵۹ صبح
سلام حاج حميد آقاي عزيز.مثل اينكه اين روزها شايد هم روزهاي نزديك ديگه خبرائيه! راستي حاجي مدتيه از شهادت و جبهه ننوشتيد.كمي از اخلاق ايثار وشهادت رو به ما هم ياد بديد شايد در آينده نزديك بدردمون بخوره!...به اميد پيروزي حق بر كفر جهاني بالاخص شيطان بزرگ.مويد باشيد.
نگين سه شنبه، ۱۹ اردیبهشت ۸۵ :: ۰:۵۶ بعدازظهر
بايد اي دل! اندكي بهتر شويم يا نه اصلا آدمي ديگر شويم از همين امروز هنگام نماز با خدا قدري صميمي تر شويم ××××××××××× سلام خدمت شما. خوشحال ميشم به من هم سري بزنيد. در پناه خدا باشيد..
مائده سه شنبه، ۱۹ اردیبهشت ۸۵ :: ۰:۰۳ بعدازظهر
روى القاضى نور اللّه عن الصادق عليه السلام قال: ان للّه حرماً و هو مكه ألا انَّ لرسول اللّه حرماً و هو المدينة ألا وان لاميرالمؤمنين عليه السلام حرماً و هو الكوفه الا و انَّ قم الكوفة الضغيرة ألا ان للجنة ثمانيه ابواب ثلاثه منها الى قم تقبض فيها اموأة من ولدى اسمها فاطمه بنت موسى عليهاالسلام و تدخل بشفاعتها شيعتى الجنة با جمعهم . خداوند حرمى دارد كه مكه است پيامبر حرمى دارد و آن مدينه است و حضرت على (ع) حرمى دارد و آن كوفه است و قم كوفه كوچك است كه از 8 درب بهشت سه درب آن به قم باز مى شود - زنى از فرزندان من در قم از دنيا مى رود كه اسمش فاطمه دختر موسى (ع) است و به شفاعت او همه شيعيان من وارد بهشت مى شوند...سلام حاج اقا حميد . چون پدرم در مسافرت هست وظيفه بود من خدمت برسم و التماس دعايي بكنم براي همه مسافرين در اين شب عزيز...( مائده)
م.م سه شنبه، ۱۹ اردیبهشت ۸۵ :: ۸:۱۶ صبح
سكوت سرشار از نا گفته هاست من هميشه عاشق سكوت بوده و هستم شما خيلي خوب اين مطلب رو نوشتين اين قسمت از پست وبلاگتون در مورد سكوته ولي اگه توجه كنيم ميبينيم شما يك مطلب ننوشتين بلكه در مورد هزاران هزار سوژه مطلب نوشتين من به اين مطلب عقيده دارم كه انسان از سكوت به خيلي چيزهاي بهتر و با ارزش تري ميرسه تا از حرف زدن و خيلي چيزارو كه در طي ساليان دراز به زحمت به دست آورده با حرف از دست ميده و همانطور كه شما اشاره كردين : جبران چيزي كه با سكوت از دست رفته آ سان تر از جبران چيزي است كه با حرف زدن از دست رفته از مطلب خوبتون ممنونم يا حق التماس دعا
نرگسي سه شنبه، ۱۹ اردیبهشت ۸۵ :: ۷:۴۳ صبح
سلام مهربان خيلي وقته از حالتون بي خبرم . پستتون مثل هميشه جذاب و زيبا بود براي خوندن مجددش برمي گردم خوشحال مي شم به نرگسي هم سري بزنيد ...
ياس سه شنبه، ۱۹ اردیبهشت ۸۵ :: ۵:۰۲ صبح
همه مي پرسند چيست در زمزمه مبهم آب چيست در همهمه دلكش برگ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه تورا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال چيست در خلوت خاموش كبوترها چيست در كوشش بي حاصل موج چيست در خنده جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند نه به اين خلوت خاموش كبوترها نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام من به اين جمله نمي انديشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاك شقايق را در سينه كوه صحبت چلچله ها را با صبح بغض پاينده هستي را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را مي شنوم مي بينم من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم همه وقت همه جا من به هرحال كه باشم به تو مي انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
صفحه اصلي | آرشيو | لينکستان | تماس با ما
جهت اطلاع از به روز شدن وبلاگ ايميل خود را وارد نماييد .

عضويت لغو عضويت