چه موقع مى‏توان دل به تصوير خسته اشياء داد؟

چه موقع مى‏توان رنگ سرخ و خاكسترى غروب را از هم تشخيص داد؟

چه موقع از وراى آفاق بال مى‏گشايى و با خود قاصدكهاى رقصان مى‏آورى؟

چه موقع با غروب آشناييها در تنهايى مردابهاى خلوت‏گرفته مانوس مى‏شوى؟

با كدام چاه درددل مى‏كنى؟ با كدام اشاره نى خواهى سرود؟ با كدام سكوت حضرت عشق را به وصال وسوسه خواهى كرد؟ با كدام نظر خدا را مى‏جويى؟ آيا با تمام رنگها دوست مى‏شوى؟ يا تمام رنگها را دوست دارى؟ شايد هم نه ... فقط آبيها و سبزها را دوست دارى . آيا مى‏توانى غنچه‏اى را دم صبح به پرواز فراخوانى؟ آيا مى‏توانى مژده رنگين وصال ابر به خدا را به گوش باران برسانى؟ من كه مى‏دانم ...

آرى بگذار بگويم . فرياد كشم . هوار سر دهم بر سر درياى طوفانى دردم . دردى كه جز با نظرى از تو درمان ندارد . تا بدانى ...

بدانى با كدام واژه، از كدام فرهنگ، نام زيبايت را (يا مهدى)، با كدام قلم، در كدام گوشه قلب بيمارم ساخته و عاشقانه حك كرده‏ام . تا بدانى كه هنوز هم مشتاقم با حلقوم پاره پاره‏ام، از رنج هزارساله تاريخ مظلوميتم با تو درددل كنم . از تاريخ تاريك دردآورم . از آواى چندش‏آور جغد شبهايم ...

بگذار تو را با يك نگاه به تمام لحظه‏هايم، به تمام سحرهاى خاموش خود دعوت كنم . بگذار عقربه‏هاى ساعت نفهمند با كدام تيك‏تاك، گذر پرشتابشان را به خلوت خدايى خويش خواندى و متوقفشان كردى .

از زمانى كه تو را شناختم راهى به سوى ابديت‏ها برايم گشوده شد . از زمامى كه نگاه حزن‏انگيزم را با سحرهاى غريبت مطابقت دادم، غمگين‏تر گشتم . از وقتى با صبرت آشنايم كردى، همنشين بى‏قرارى شدم .

با همه اينها، چيزى چون نقطه‏اى از نور بر قلبم تاباندى . به نفسهايم اجازه برآمدن دادى . چرا كه بى تو به بيراهه غرور سفر مى‏كردند . با تو همه چيز را يافتم و در يك لحظه انتظارت گم شدم .

حال، انتظار برايم مفهوم غروب بى‏سرانجامى را يافته . هرچند بى تو معنى انتظار را، با عاطفه‏هاى عاشقانه دردم درآميختم و همه تن، قفس شدم . قفسى كه هيج معبودى جز تو بدان راه نمى‏يافت .

واى چه بگويم كه هنوز ترا نفهميدم و درك نكردم . نگاه منتظرى را كه به انتظارست، چراغ دلش، هنوز هم سوسو مى‏زند . هنوز هم نمى‏دانم كه از كدام ساحل رسيدى كه عشقها و فريادهاى رسوائى‏ام را با خود بردى . هنوز هم نمى‏دانم ...

از كجا روييدى كه شكفتن غنچه‏هاى مرده را آرزو مى‏كردى؟

مگر با چه خزانها سخن گفته بودى از شب كه اين چنين دردآشناى سحر بودى، كه زمستان پاره‏اى از ابهامش را به تو بخشيد .

هنوز هم نمى‏دانم چگونه و با چه تصوير مبهم خيال‏انگيزى به كوره‏راههاى ذهنم رسوخ كردى؟

كدام قاصدك را خروشيدى كه پيغامهايش همه آسمانى شد؟

كدام لاله را در سنگفرش جاده‏ها به انتظار نهادى كه زمين از سرخى‏اش سيراب شد؟

هنوز هم نمى‏دانم .

با كدام سجاده عرشى در اوج قلبها به نماز ايستادى؟

و با چه قلبى به انجمن منتظران لبخند زدى؟

هنوز هم نمى‏دانم

چرا گل انتظار را به ارمغان نهادى؟

هنوز هم نمى‏دانم ...


چهارشنبه، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۵ - ۳:۱۴ صبح

نظرات (55)
اولين گردهمايي وب نويسان عرصه مقاومت چهارشنبه، ۳ خرداد ۸۵ :: ۲:۲۱ صبح
هوالمقصود - بنويس بنويس بنويس اسطوره ي پايداري تاريخ اي فصل روشن زين روزگاران تاري بنويس از آنان كه گفتند يا مرگ يا سرفرازي مردانه تا مرگ رفتند بنويس بنويس آري - نيم روزی را کنار هم می آییم ، وب نویسان عرصه ی مقاومت .... مقاومت و مقاومت نويسی حرفه ي مان نيست یا شاید هنر ، اما درد هست ! درد همه ی این روز هایمان .... جمع ميشويم، اميد است برای ارتقای فرهنگ مقاومت باشد. شما هم همراهمان باشید . لطفا برای ثبت به منظور حضور در همایش به ادرس زیر مراجعه کنید. يا حق و التماس دعا .
آرش كماندار یکشنبه، ۳۱ اردیبهشت ۸۵ :: ۹:۳۲ صبح
به نام خدا و سلام دوستان عزيز آرش کماندار با موضوعی در خصوص شيخ مدعی اصلاحات مهدی کروبی و نقدی بر گذشته وی به روز شد نقدها و حرفهای شما را با جان و دل می شنوم
حميد رضا یکشنبه، ۳۱ اردیبهشت ۸۵ :: ۳:۱۶ صبح
سلام حاج حميد گل ... معذرت كه دير ميام به اميد ظهور آن سجاده نشين عرشي ....منتظرت هستم
ابوالفضل شنبه، ۳۰ اردیبهشت ۸۵ :: ۲:۰۶ صبح
با عرض سلام و احترام : خدا خيرت دهد كه قلمت دل را جلا مي دهد.... التماس دعا
رنگين كمون جمعه، ۲۹ اردیبهشت ۸۵ :: ۶:۳۲ صبح
چشم غروب قاب دريا عکس غرق نخ شعر پاره شد.. کلماتش ريخت !! شما هر جور دوست داريد دوباره وصلش کنيد ! سلام برادر مهربانم...آپم بياين منتي هست بر من يا حق
رضوانه ي مادر جمعه، ۲۹ اردیبهشت ۸۵ :: ۲:۴۰ صبح
سلام دوباره اللهم صل علي فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها و سر المستودع في ها بعدد ما احا ط به علمك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله اللهم عجل لوليك الفرج براي سلامتي آقا مواظب دلامون باشيم اگه مي خوايم داتنگ نشه دلتنگ نشيم آخه دلش مي گيره . خودش گفته . حالا براي اينكه آقا هم لبخند بزنه يه لبخند زيبا رو صو رت گلت بنشون و يه صلوات جانانه محمدي ژسند ختم كن . بر قامت دلرباي مهدي ي ي ي ي صلوات
خاتون نيلوفري جمعه، ۲۹ اردیبهشت ۸۵ :: ۲:۳۶ صبح
...پروانه چه سان از پروانگي پروا كند با آن همه شوق و اميد لطف كه دارد؟ تو مي بيني او را كه بي پروا بال و پر به آتش مي سپارد و سر و جان مي بازد و نامش(پروانه مي كني)اما او عاشق است و پروانگي صفت عشق است... عشق مي داند كه سوختن مقدمه وصل است كه چنين بي پرواست. التماس دعا يا حق...
ٍ×ءِإِ پنجشنبه، ۲۸ اردیبهشت ۸۵ :: ۰:۰۱ بعدازظهر
واى چه بگويم كه هنوز ترا نفهميدم و درك نكردم . نگاه منتظرى را كه به انتظارست، چراغ دلش، هنوز هم سوسو مى‏زند . هنوز هم نمى‏دانم كه از كدام ساحل رسيدى كه عشقها و فريادهاى رسوائى‏ام را با خود بردى . هنوز هم نمى‏دانم ...
آفتاب مهر پنجشنبه، ۲۸ اردیبهشت ۸۵ :: ۸:۱۲ صبح
بسم رب المهدی (عج)... *** ای مهدی، ای عزیز مصر وجود و ای یوسف دوران ظلمت و قعود! از این همه بی مهری ما چشم پوش و از ما درگذر و بر ما مگیر که جملگی دل خسته‌ایم و بر ما مپسند که همگی در راه مانده‌ایم. *** با سلام خدمت شما دوست منتظر، به روزیم و منتظر... / در انتظار ظهور آفتاب مهر/
م _ د پنجشنبه، ۲۸ اردیبهشت ۸۵ :: ۷:۵۳ صبح
سلام بر داداش حميد عزيزم ....... انشالله که حالت خوبه ... نمي دوني چقدر دلم برات تنگ شده .....شما دلت براي من تنگ نشده ): دعا کن زودتر اين چند روز هم تموم شه !!! متن اين دفعه هم مثل هميشه حرف نداشت . اصلا مگه ميشه داداش حميد من ، متني بنويسه که بد باشه ... اصلا و ابدا ... دلم براي دوست مشترکمون هم تنگ شده !!!! بهش بگيد خيلي بي وفا شده !!!! اما براي متن زيباي داداشم : (( برخيز بتا بيا براي دل ما ـــــــ حل کن به جمال خويشتن مشکل ما ::::: يک کوزه شراب ، تا به هم نوش کنيم ـــــــ زان پيش که کوزه ها کنند از گِل ما )) زير سايه خداوند هميشه سلامت و زنده باشي ... به اهل بيت سلام گرم بنده رو ابلاغ کن.... يادت نره واسم دعا کني....يه کوچولو هم دلت براي من تنگ بشه خوبه ): جاي دوري نميره!!!! ( d:) التماس دعا / خدانگهدار
URL:



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
صفحه اصلي | آرشيو | لينکستان | تماس با ما
جهت اطلاع از به روز شدن وبلاگ ايميل خود را وارد نماييد .

عضويت لغو عضويت