• ببخشید خانم! خیابون شهدا همین جاست؟
• شهدا ... !؟ نمى دونم، فکر نکنم!
• ببخشید آقاپسر خیا ...
• معذرت مى خوام ... دیر شده ... قرار دارم .
• آقا ... ببخشید آقا خیابون شهدا همین جاست؟
• شهدا ؟! راستش من چندسالى نیست اینجام . بعید مى دونم همین باشه!
• ممنون !
محسن گیج شده بود . همه چیز عوض شده . انگار که یک قرن از آن سال ها که در این شهر بودند، مى گذرد .
آدم ها ! حتى آدم هاى این شهر هم عوض شده اند، آدم هاى این خیابان! توى فکر و خیال بود که هوار یک پسر جوان او را به خودش آورد;
• هى آقا مگه کورى؟ پاى منو له کردى .

محسن نگاهش به پسر که موهاى وزوز روغن خورده داشت، افتاد.نتوانست تشخیص دهد چیزى که پسرک پوشیده، تى شرت است یا زیرپیراهن . به طرز مسخره اى تنگ و چسبناک بود . بازوهاى درشت و استخوانى پسر را که از زیر نیم وجب آستین رویش مى دیدى، ترس برت مى داشت و شلوارى که دلت مى خواست بدانى چند ساعت براى پوشیدنش وقت صرف کرده و اصلاً با این تنگى چطور با آن قدم برداشته!؟

رد بازوهاى استخوانى پسر را که گرفته به انگشتانى باریک و سفید با ناخن هاى بلند که لاک مشکى خورده بود و یک انگشتر نقره با نقش جمجمه رسید که به سختى توى انگشت هاى درشت پسرک قفل شده بود.با خودش فکر کرد که چه چیزى مى تواند این دست هاى قفل شده را از هم باز کند؟ نگاهش که به چهره ى دخترک افتاد، یک آن، جا خورد .

اما نه ... درست دیده بود . شبیه ترین چهره به نقش ابلیس که دیشب توى تئاتر دیده بود . خط چشم درشت مشکى که یک بند انگشت از انتهاى چشم ها بیرون زده بود، با سایه اى بنفش که هول ناکى چشمش را دوبرابر کرده بود و لب هایى که زیر آوار رژلب مشکى دخترک داشت خفه مى شد . نگاهش که به لباسش خورد، دیگر نخواست آن جا بماند . عذرخواهى کرد و به سرعت از آن ها دور شد .

مغازه ها همه طور دیگرى شده بودند . ویترین هاى پرزرق و برق با دالان هاى تاریک و کوچک . یک دسته دختر با صورت هاى آرایش کرده از روبرو رد مى شوند . صداى خنده هایشان را از بیست قدمى مى توانستى بشنوى . از کنارش که رد شدند، بوى تند ادکلان هاى آمریکایى شان مى خواست خفه اش کند . به راهش ادامه داد . کم کم داشت به این صحنه ها عادت مى کرد . دستهاى به هم قفل شده، دسته هاى دختران یا پسران جوانى که تشخیص باهم یا بى هم بودنشان دشوار بود .

به پاساژ که رسید، دهانش بازماند . همه چیز چقدر زود اتفاق افتاده بود . چندین سال پیش اصلاً اثرى از این ساختمان هاى شیک و بلند نبود، اما حالا چند قدمى به طرف پاساژ برداشت، ترجیح داد برگردد . بوى تند سیگارهاى خارجى که با ادکلان ها و مواد آرایشى مخلوط شده بود، حالش را بد مى کرد . دیگر خودش هم داشت مطمئن مى شد که اشتباه آمده . دلش مى خواست هرچه زودتر از آن جا دور شود .

تابلوار راه چندانى نبود، اما تحمل یک قدم دیگر در این خیابان برایش دشوار بود . دلش گرفت . یاد خیابان شهدا افتاد . چه ساده و بى ریا بود . چقدر قدم زدن در آن را دوست داشت .

به زحمت از لابه لاى موتورها، ماشین هایى که مثل اسب رم کرده مى تاختند، گذشت تا به آن طرف خیابان رسید . دلش مى خواست جلو اولین تاکسى را بگیرد تا یک راست به هتل برساندش . پیکان سفید مدل هشتاد قبل از بقیه پیداش شد . محسن نفس راحتى کشید و سریع برایش دست تکان داد .

• بلوار!

ماشین چندقدم جلوتر ترمز کرد . محسن به طرف ماشین رفت . صداى موسیقى تکنو تمام محوطه را پرکرده بود . ماشین آرام آرام جلو رفت . محسن سرجایش ایستاد . تازه متوجه دخترک جوانى که چند متر جلوتر از او قدم برمى داشت شد و راننده ى جوان که هماهنگ با قدم هاى او ماشین را به جلو مى راند و از داخل ماشین چیزهایى مى گفت .

محسن سرش را برگرداند . چند ماشین با سرعت از مقابلش رد شدند;

• بلوار ؟
• بلوار ؟
• مستقیم ...

نگاهش رادوباره به سمت پیکان مدل هشتاد کشاند . هنوز در همان حال بود . فقط چند متر جلوتر ... چند قدم به طرفش برداشت . نگاهش را به راننده ى جوان انداخت . موهاى وزوز آغشته به روغن با پیراهن چسبناک که ... محسن دیگر داشت حالش به هم مى خورد . احساس کرد چقدر هواى این جا آلوده است . چقدر تهوع آور است . جلو اولین تاکسى را گرفت;

• دربست!

توى ماشین که نشست یک نفس عمیق کشید . صداى اصفهانى فضاى ماشین را پر کرده بود:

این گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم حکـایت هجـران، غریـب نیست

دلش مى خواست زانوهایش را بغل بگیرد و یک دل سیر گریه کند .

کاش این جا هم مثل خیابان شهدا بود .
کاش آن آدم ها این جا بودند . حتى از بچه هاى مسجد هم خبرى نیست . تاکسى آرام آرام مى رفت و محسن گوشه و کنار خیابان را به دنبال لااقل یک نگاه آشنا مى گشت . از جایش پرید! حس کرد چیز آشنایى به چشمش خورده . برگشت و به عقب نگاه کرد . یک بار دیگر به تابلو خیره شد « بیمه ایران شعبه ... (شهداء سابق)» ماشین آرام آرام به جلو مى رفت و محسن همین طور مات و مبهوت به نام شهدا که دورتر دورتر مى شد، چشم دوخته بود . صداى اصفهانى توى فضا پیچید .

گم گشته ى دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست ...
 


سه شنبه، ۱۰ آذر ۱۳۸۸ - ۸:۲۴ صبح

نظرات (12)
مهدی چهارشنبه، ۱۲ اسفند ۸۸ :: ۵:۰۵ بعدازظهر
سلام حاجی خسته نباشید.الحق قلم جذابی دارید. بنده با نظر خانم ملکی موافقم. مشکل از آنجائیست که مسئولین و متولیان فرهنگ جامعه دید و معرفت درستی از جوان امروزی و نسل حاضر ندارند! با ارجاع به گذشته و مرور خاطرات مشکل حل نمیشود! برای احیای سنت متعالی امر به معروف و نهی از منکر باید دنبال نسل حاضر وآینده دوید! باشد که رضای خدای شهدا جلب شود. میلاد ختمی مرتبت پیامبر گرامی اسلام و ششمین اختر تابناک از سلاله پاک امامت و ولایت را خدمت ولیعصر(عج) و همه شیعیان جهان تبریک و تهنیت عرض می نمایم. من الله توفیق.
هادی پنجشنبه، ۱۹ آذر ۸۸ :: ۱:۰۱ بعدازظهر
سلام. ما درحصارتن به جا ماندیم!...... آنان شدند از تن رها ، رفتند... آنان که با درد آشنا بودند.........
URL:
خدیجه یکشنبه، ۱۵ آذر ۸۸ :: ۲:۲۴ بعدازظهر
شیعه کسی است که در شهر و دیارش بهتر از او یافت نمی شود. امام صادق (ع)- عید ولایت مبارک ، التماس دعا ازتون دارم.
URL:
عقیق یکشنبه، ۱۵ آذر ۸۸ :: ۱۱:۲۷ صبح
سلام برادر گرامی، قسم به جان تو اى عشق اى تمامى هست‏ كه هست هستى ما از خم غدير تو مست عيد غدير بر شما و خانواده گرامی مبارك باد[گل]
ياس جمعه، ۱۳ آذر ۸۸ :: ۳:۲۰ بعدازظهر
سلام و عرض ادب خدمت شما برادر بزرگوار...... عيد بزرگ ولايت، عيد سعيد غدير و روز اكمال دين و اتمام نعمت الهي رو خدمت شما و خانواده گرانقدر تان تبریک و تهنیت و شاد باش عرض می کنم... امید که قدر غدیر رو بدانیم همانا که سخن و خطبه غدیر رو واقعا بشنویم و درک و عمل کنیم... باید حرکت ها و گام های برخاسته از ولایت و الهام گرفته از آن باشد... اینکه در زبان بگوییم علی ولی خداست ولی در عمل خلاف آن باشد چه سودی دارد ؟ فرموده اند : هر کس روز غدير را درک کند، در حالي که آن را شناخته و به آن ايمان پيدا کرده باشد، گويا فرشتگان با او دست داده‏اند... امام موسی صدر می فرماید: زماني که پشت سر امام علي حرکت کنيم. هر گاه علي وارد قلب‌هايمان شود و هر گاه وجود ما و دستان و پاهاي ما را به حرکت درآورد، آن گاه به عزت و سربلندي مي‏رسيم. نگوييد نمي‏توانيم، هر يک از شما نسبت به خودش توانايي دارد. از خودت شروع کن و پس از آن خداوند گشايش مي‏رساند.... امیدوارم همیشه شاد و سر بلند باشید...
رها جمعه، ۱۳ آذر ۸۸ :: ۲:۲۵ صبح
سلام .... خوندمشون و واقعا ذهنم قفل کرده ! فقط متاسفم واسه از دست دادن اون پاکی ها و صداقت و معنویات گذشته ...
؟ پنجشنبه، ۱۲ آذر ۸۸ :: ۲:۳۲ صبح
بسم رب الشهدا و المهدی(ع) السلام علیک یا اهل بیت النبوه سلام... عیدتون مبارک نوشتتون خیلی قشنگه در عین حال دردآور دلم گرفته...بعضی وقتها شدید تنگ میشه...دیگه نمیدونستم تو قسمت نام چی بنویسم.بهترین نام همین علامت سوال بود واقعا عجب روزگاریه.نه بابا؟
علیرضا چهارشنبه، ۱۱ آذر ۸۸ :: ۷:۳۳ بعدازظهر
خدايا غرقه ي بحر بلائيم يه هجران عزيزي مبتلائيم الهي اين بلا، گردان ز ما دور كه ما بي مونس و بي آشنائيم [گل][گل][گل][گل][گل][گل] اللهم عجل لولیک الفرج یا صا حب الزمان ادرکنی یا صا حب الزمان اغثنی [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست . سلام من آپم خوشحال میشم بیایید و نظرتونو بگید باتشکر
محقق چهارشنبه، ۱۱ آذر ۸۸ :: ۴:۴۲ بعدازظهر
عید غدیر خم روزى است که ولایت وصى شرط "ایمان" شد بر مؤمنان برادر ارجمندم جناب حاج حمید فرا رسیدن عید غدیر را خدمت شما و خانواده محترمتان تبریک و تهنیت عرض می نمایم.[گل]
خدیجه چهارشنبه، ۱۱ آذر ۸۸ :: ۱:۰۸ صبح
شرم آیدم به خامی نالیدن از غم و درد، زان رازها که خواندم در دیده خموشان... وقتی به عمق درد یادگاران جنگ در این روزها فکر می کنم از حقارت و کم صبری خودم در برابر مشکلات ، شرمم میشه. برامون دعا کنید تا خوب باشیم و خوب عمل کنیم. واقعا نوشته زیبایی بود. ولی یه خورده ابهام داشت. این آقا محسن از کجا اومده بوده؟
URL:
صفحه اصلي | آرشيو | لينکستان | تماس با ما
جهت اطلاع از به روز شدن وبلاگ ايميل خود را وارد نماييد .

عضويت لغو عضويت