می‌شنوی؟ صدای ضربان عاطفه است اين صدا كه در سرزمين آدم وحوا می‌پيچد.
مي‌بينی؟‌ انعكاس محبت است اين برق كه در چشمان ضيافت آدم می‌دود.
من عاطفه‌ام را از آدم به ارث برده‌ام و از حوا و شناسنامه‌ام در شهری صادر شده كه بهشت عشق من است.
حال در آوارِ عاطفه، در اين شب دلتنگ، نه شمعی روشن كرده‌ام نه گلی می‌بويم و نه پری در مركب فرو می‌برم. در اين دنياي صنعت تنهايم و از پنجره‌ای كوچك راه شيری را می‌نگرم.
دلم می‌گويد: « برايش بنويس،‌عاشقان آزادند.» و عقل خردمندانه نگاهم می‌كند كه عشق درياست و عاشق غواص، عشق مرواريد است و عاشق صياد، از چه می‌ترسي، اي رها شده در عشق؟ و چه عجيب!
اكنون كه دل طلب می‌كند و عقل، طلب را می‌پذيرد. پس می‌نويسم و اعتراف می‌كنم كه در آن غروب دلگير برساحل نمناك دريا آن زمان كه صدای قايق موتوری، بهت دريا را به درون خاطره می‌ريخت، آوازی شنيدم. ديدم فرشته‌ای به زمين آمده است. شعری می‌خواند زيبا و هرچه در چشم دارد به پای دريا می‌ريزد.
بعدها فهميدم كه شعر بانوی دريا را مي‌خواندی كه در آن سوی درياها در خانه‌ای سنگی با گل پيراهن می‌بافد بر تن عاشق. گفتی كه بانوی دريا روزی يك‌بار شهر را نگاه می‌كند و ‌آن به وقت غروب است. اما من هيچ نمی‌فهميدم جز صدای عشق و جريان احساس كه در درونم می‌پيچيد. تمام، دل شده بودم، دلی سراسر اشتياق. چشمان نمناكم به هم‌دردی دريا می‌رفت و دريا هر بار مهربان‌تر به سويم می‌آمد و چه آسان مرا به قلب خود می‌برد. آسانتر از باور يك كودك مرا به جايی می‌برد كه روشن‌تر از قرص خورشيد است و نور از خدای عشق می‌گيرد.
مفتون شده بودم و با هر واژه از شعرت، مفتون‌تر. غروب غريبانه خورشيد، ديگر آزارم نمی‌داد كه طلوع نگاه تو سراسر وجودم را احاطه كرده بود. دنيايم تو بودی و خود نمي‌دانم در لحظه غيبت عقل چگونه دل به دنيای تو بستم، بی‌آنكه بدانم شهر تو كجاست. شعر بانوی دريا مرا نيز عاشق كرد، عاشق عشق، نه عاشق چشم، عاشق لب، عاشق روی. خنده بر عشق حلال است و من خنديدم آن لحظه كه از درد اشتياق به خود می‌پيچيدم.
اي ميترای عشق!
نمی‌دانم اين افلاطون است يا ارسطو كه مرا به سوی شهر عاشقان می‌كشاند. فقط می‌دانم در دلم ققنوسی جان گرفته است كه هرگز نخواهد مرد. روز تولد ققنوس، آن روز كه عشق، مهر سكوت زبانم شد، نخستين بوسه عاشقانه را بر آب زدم كه تو را در قصه‌ای رؤيايی، ستاره آسمانم كرد، و چه شيرين بود. در آن شبی كه زاده غروب بود و شورانگيز، مهتاب نور می‌پاشيد به صورت ماه تو و من در رؤيا هم‌چون غلامی به پايت می‌افتادم تا با نگاهی مستم كنی. لحظه‌ای از عشق خود می‌مردم و لحظه‌ای ديگر شوق نگاه تو بيدارم می‌كرد. شعر بانوی دريا را بارها خواندی و من هربار لب بر لب آب نهادم، عاشقانه. خورشيد كه می‌رفت، می‌خواستم بگويم عاشقت شده‌ام.
افسوس كه رفته بودی، فرشته. به كجا؟


جمعه، ۲۰ آذر ۱۳۸۸ - ۰:۲۹ صبح

نظرات (2)
حمید شنبه، ۲۱ آذر ۸۸ :: ۱۰:۳۴ صبح
سلام. خیلی قشنگه. فرصتیه برای پرواز خیال تا اوج عشق. چندباری مطلبتون رو مرور کردم. عالی.
دريا جمعه، ۲۰ آذر ۸۸ :: ۸:۳۷ بعدازظهر
با سلام به حاج حمید گرامی ممنونم.... دریا دریا دریا منو صدا کن خاک با آب دوباره آشنا کن دریا دلم گرفته دریا دلم گرفته منو از این گرفتگی رها کن رها کن رها دریا با من حرف بزن نذار منو مجها به ساحل بدن دریا دلم میخواد رو بال موجها منو تو یکشب ببری از اینجا بذار بگن چشمهای بارون زده بازم تو دریا یه نفر گم شده دریا جوابم بده دریا جوابم بده دریا جوابم بده .......................... سلامت باشین .....
صفحه اصلي | آرشيو | لينکستان | تماس با ما
جهت اطلاع از به روز شدن وبلاگ ايميل خود را وارد نماييد .

عضويت لغو عضويت