سالهاست که در سکوت و خلوت شب به جبهه ها می نگرم
و به جدايی بين خود و خاکريزها می انديشم

و در اندوه ياران و مردان خاکی پوش با دلتنگی خود مويه سرايی می نمايم
هر بار دلم را روانه کمين ها در قلب دشمن « قلاويزان» و سنگرهاي متروک شده «چنگوله» مي کنم.
همان جايی که نقطه رهايی و وصل به خدا بود.
همان جايی که بهترين ماوا و گذرگاه مردانی مردی بود که
هنوز خاک پايشان طوطيای چشم مان و رد گامهايشان يادآورحضورسبزشان درميدان خون و شهادت است.
مردان خاکی ، خاکريزنشينی که ذکردعا و زمزمه های نيمه شبشان در سنگر های به ظاهر تاريک و در معنا نورانی جبهه ها عرش را به تسبيح وا مي داشتند
و با پشت پا زدن به آمال و آرزوهای دنيوی لحظات شيرين شهادت را تجسم و به انتظار می نشستند

و همچون پرستوي مهاجر تا فراسوی رازها پرواز می نمودند.
و با عبور از لابه لای ابرها و کهکشانها خود را به ستاره پرفروغ می رساندند
و برای هميشه آشيانه خود را ترک و با اين ديار غربت خداحافظی می نمودند.
و با شمع وجود خود روشنايی بخش ره گم شده ما در پيچ و خم های روزمره زندگی شدند
salam be hamsafare diyare eshgh salam be khaterate faramosh nashodani vasalam be yade alghame
بزرگوار سلام این نوشته شما این دلتنگی شما مایی که دلتنگ راهیان نور بودیم رو دلتنگتر کرد.....من امسال هم جاموندم و شهدا دعوتم نکردن برم جنوب.... با صفای همت! بروزم....بیصبرانه منتظر نقد و نظر شما...البته باید به ایمیلم بفرستید...نظرات رو بستم.... التماس دعا در پناه حضرت حق
بنام الله از گوشه دل جنوب که می گوئی ... دل یکباره آتش میشود یاحق .
با سلام گر چه مطمئنا آن روزها براتون به یاد ماندنی اند و تکرار نشدنی! اما کل زندگی مجالی برای مبارزه هست که نباید خیلی غبطه روزهای رفته رو خورد. چه بسا شما هم حالا در عرصه جهادین..انشالله پیروز باشید.برای ما هم دعا کنید.
سلام علیکم.برادر عزیز حاج حمید.مطلب بسیار زیبائی بود.از دید من حقیر آن روزها یک رویا شاید هم دیدن یک خواب بیش نبود.منتهی هر چه بود شیرین و عزیزبود.سلام و درد خدا بر تبربت مقدس شهدا و سلام و درود خدا بر بر مردانی که شاهد آن روز های شیرین بوده اند و هنوز همان رفتار و صفت آن روزگاران را دارند و هر گز رنگ عوض نکرده اند.دست حق یارتان
سلام من نیز سالهاست یدنبال مرد خاکی زندگیم پرستوی مهاچری که درپی هوای بهتر سفرکردهستم این روزها یادآورآخرین خداحافظی اوست
سلام .... چه جاودانه است آن لحظه های عشق و ایثار که مردان خدایی با خون غیرت خود را دشت ها و کوهها را رنگین ساختند ... روزهای آتش و خون، روزهای خاطره و جنون .... آنان جاودانه تاریخ شدند و عاشقانه تا کرانه های دور پر زدند. .... سنگرنشینان بی ادعای ساده؛ مردهای پولادین میدان مبارزه؛ گل های خوشبوی ایمان و اسلام! ... کاش ماشین زمانه دنده عقب داشت ......
سلام سرور دوست داشتنی من حاج حمید این نوشتتون را با یک شعر همراهی می کنم که نوشته خودم هست. ... ما تو این شهر گناه دلمون غوطه وریم شهدا صفارش ما به خدا با شماهاست توی این زمونه’ سیاه و پر درد و بلا شهدا کجا بریم آخه صفا باشماهاست شهدا ما رو اگه تو بیکسی رها کنین توی خونه’ گناه رفتنمون آی شهدا باشماهاست . . . شهدا دعا کنین یوسف زهرا که بیاد شهدا دعا کنین آخه آقا باشماهاست زلالی باران از آن وجود بارانیتان باد...